#حصار_تنهایی_من_پارت_1273
- نمي شه! چايتو بخور... حالا خوبه دلت درد مي کنه و اين همه مي خوري!
ليوان خودمو گذاشتم رو داشبورد و دستمو دراز کردم طرف ليوان اون.
دستشو کشيد عقب و گفت: مي گم چاييتو بخور!
بلند شدم ليوانو گرفتم و گفتم: بده... بوش داره مياد!
خنديد و گفت: مگه ويار داري؟!
با اخم نگاش کردم و نشستم و گفتم: ماشاا... هر روزم مودب تر مي شي!
با دلخوري ليوان خودمو برداشتم و يه قلپ ازش خوردم.
يهو ليوانمو گرفت و با لبخند گفت: حالا قهر نکن! بيا بخور!
ليوانشو پس دادم و گفتم: نمي خوام!
با حالت نازي گفت: ناز نکن ديگه! آيناز!
از لحن گفتنش خندم گرفت. ليوانشو برداشتم. اون چاي نبات منو مي خورد، منم نسکافه ی اونو. بعد اينکه نوشيدنيمونو خورديم، گفت: بهتر شدي؟
زدم به شکمم و گفتم: پر ِ پر! ظرفت تکميل! حالمم عالي!
بلند خنديد و گفت: اگه بچه بود، با اين ضربه اي که تو زدي، تا الان مرده!
romangram.com | @romangram_com