#حصار_تنهایی_من_پارت_1254


گفت: آيناز!

برگشتم: بله؟

- فردا نهار مي ريم بيرون.

- من و تو؟

- آره... اشکالي داره؟

- اشکال که نه... ولي اگه فرحناز بفهمه...

- نيستش... با دوستاش رفته لندن!

- با پولاي تو ديگه؟

- بله... با پولاي بي زبون من!

- چرا از باباش پول نمي گيره؟

- بابام بهش گفته چون قراره با من ازدواج کنه، خرجشم با منه... الان پنج ساله حتي هزار تومنم از باباش نگرفته.

خنديدم و گفتم: زن ذليل!

قيافش تو هم شد. رفتم آشپزخونه، ظرفاي شامو شستم و رفتم به خونه.

romangram.com | @romangram_com