#حصار_تنهایی_من_پارت_1255


خاتون گفت: خوش گذشت؟

- آره؛ خيلي!

مش رجب: خدا کنه با اين همه خوشي خوابت ببره!

- نترس! همچين خواب برم که زلزله هم نتونه بيدارم کنه!

تشکمو پهن کردم که بخوابم. تلفن زنگ خورد. به ساعت نگاه کردم. يه ربع به دوازده بود. الان خاتون مياد مي گه آيناز! آقا با تو کار داره!

هنوز فکرم تموم نشده بود که در اتاق باز شد.

خاتون سرشو کرد تو و گفت: آيناز! آقا با تو کار داره.

پتو رو انداختم رو تشک و گفتم: خودم مي دونستم؛ الان ميرم!

با تعجب گفت: از کجا؟!

- از اونجا!

شال و کلامو پوشيدم ، رفتم عمارت. وارد اتاق شدم؛ به بالشتش تکيه داده بود و کتابي دستش بود. انگار حواسش نبود. يه عقب گرد کردم و رفتم بيرون درو بستم. دو تا ضربه به در زدم.

گفت: بيا تو!

يکي ديگه زدم.

romangram.com | @romangram_com