#حصار_تنهایی_من_پارت_1253
با تعجب نگاش کرديم.
گفت: آخه براي من سال مي گذره!
خنديدم و به آراد گفتم: براي چي پنج ماه؟!
- يه چيزي هست که تو خبر نداري.
پرهام: آني جون! شماره ی ليلي جون، لطفا!
خنديدم و گفتم: ندارم!
پرهام با اخم نگام کرد و گفت: سرکارم گذاشتي؟! بده!
- جدي ندارم. اگه داشتمم بايد از خودش اجازه بگيرم.
چيزي نگفت و از پله ها رفت بالا.
گفتم: ببين باهاش چيکار کردي؟
- درکش مي کنم!
پوزخندي زدم و گفتم: مگه تو بلدي کسي رو دوست داشته باشي؟
فقط نگام کرد. از پله ها اومدم پايين.
romangram.com | @romangram_com