#حصار_تنهایی_من_پارت_1252


- آره... دوتاشون لياقت يه زندگي راحتو دارن... برو به ليلا بگو. تصميم اينکه بخواد در مورد گذشتش چيزي به پرهام بگه، به عهده خودش بذار.

- مي ترسم پرهام بگه نه.

خنديد و گفت: مگه از تو خواستگاري کرده که مي ترسي؟!

با اخم گفتم: تو هم که همه چي رو به شوخي بگير. پس ليلا رو بخاطر همين دعوت کردي؟

- نه، بخاطر تو... ديدم حالت خوب نيست، گفتم شايد با ديدن ليلات، حالت بهتر بشه. اينجور با يه تير دو نشون مي زنم.

- ممنون!

رفتيم پايين. ديدم پرهام همون جا زانو هاشو تو بغل گرفته.

گفتم: بسوزه پدر عاشقي!

پرهام با ديدن ما سريع وايساد و گفت: نتيجه ی جلسه چي شد؟! بالاخره منو زن مي دين؟!

آراد: آره، ولي بايد يه مدت صبر کني.

- يعني چقدر؟

- پنج يا شش ماه.

وا رفت و گفت: چي؟! پنج يا شش سال من مي ميرم.

romangram.com | @romangram_com