#حصار_تنهایی_من_پارت_1251
پرهام گفت: در مورد ازدواج من مي خوايد جلسه بگيريد؟
گفتم: آره!
داشتيم مي رفتيم بالا که پرهام گفت: آيناز شمارشو داري؟
- نه... يعني صبر کن ... بعد بهت مي گم.
- باشه!
رفتيم اتاق آراد.
گفتم: معلوم هست داري چيکار مي کني؟! تو که مي دونستي ليلا قبلا معتاد بوده، چرا با پرهام رو به روش کردي؟
- آيناز! گذشته ی ليلا هر چي بوده، پاک شده. تموم شد! بايد براي خودش يه زندگي جديد بسازه. تنهايي هم نمي تونه. بايد يکي کنارش باشه. کي بهتر از پرهام؟! دوتاشون از پايين شهرن و همديگرو درک مي کنن.
- درست. اما پرهام نمي دونه ليلا معتاد بوده.نمي دونه مواد فروش بوده.
- تو هم مواد فروشي بودي. نبودي؟ من که قبولت کردم و آوردم پيش خودم.
- آره ... اما به عنوان خدمتکار، نه شريک زندگيت. فکر مي کني اگه پرهام بدونه ليلا معتاد بوده، قبولش مي کنه؟
- پرهام قرار نيست چيزي بدونه!
- تصميمت جديه؟ مي خواي اين دو تا رو به هم برسوني؟
romangram.com | @romangram_com