#حصار_تنهایی_من_پارت_1250
تا موقع شام، من و ليلا تنها بوديم. به خاتون اجازه پذيرايي ندادم و فقط يه سلام و عليک کرد و رفت. شامو با هم خورديم. تمام مدت پرهام به ليلا نگاه مي کرد. ليلا هم با چشم غره نگاش مي کرد ولي پرهام روش کم نمي شد. نمي دونم آراد سر ميز شام چي به پرهام گفت که تا موقع رفتن ليلا هيچي به زبون نازنينش نياورد!
منم از اين همه سکوت در تعجب بودم. وقتي ليلا رو تا دم در بدرقه کردم، اومدم تو.
آراد نشسته بود و خيار مي خورد.
پرهام از آشپزخونه اومد بيرون و گفت: ليلا جون رفت؟
با لبخند گفتم: آره، رفت!
يهو رفت طرف آراد و بغلش کرد و گفت: همين دخترو برام بسون! مژه هاي بلندش از قلبم رد شده، از کمرم دراومده!
آراد خنديد و گفت: به جان خودم هر وقت آدم شدي مي گم سه روز تعطيلي رسمي اعلام کنن! جدي حرف بزن!
رو زمين نشست و عين بچه ها گفت: جدي جدي مي خوامش! اون عشق گمشده ی منه. اون ليلي منه!
گفتم: مي شه به منم بگيد چه خبره؟
آراد: ليلا رو مي خوايم بديم به اين ديوونه!
خندمو جمع کردم و جدي به آراد نگاه کردم. از نگاهم فهميد چيزي شده.
گفتم: مي شه چند لحظه بياي؟
بلند شد.
romangram.com | @romangram_com