#حصار_تنهایی_من_پارت_1247


- مي خواستين زودتر بيايد!

خنديدیم و نشستيم.

ليلا دم گوشم گفت: مگه تو خدمتکارش نيستي؟!

- چرا!

- خب چرا انقدر با هم خوبيد؟

- شنيدي مي گن که عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشکل ها؟! انقدر سختي کشيدم که اينجور با من خوب شده!

در عمارت باز شد و پرهام با صداي بلندي گفت: سلام خاله ريزه!

واي! آبروم رفت! از سالن اومدم بيرون، رفتم سمت در عمارت و گفتم: پرهام! چه خبرته آبرومو بردي؟!

- چرا؟! چي شده؟! چرا چشات باد کرده؟

- هيچي..يه مدت بود منو به القاب و عناوين مختلف مفتخر نکرده بودي!

- حالا بهت افتخار دادم!

خنديدم و گفتم: روتو برم!

- شام چي داريم؟

romangram.com | @romangram_com