#حصار_تنهایی_من_پارت_1246


پشت سرم نگاه کرد و گفت: اون پسره آراد نيست؟!

- چرا خودشه!

- چه ترسناکه!

برگشتم، ديدم همون اخم مادرزادي رو صورتشه.

گفتم: ولش کن! اين همين جوري زائيده شده! اخمش کلاسشه!

- نسبت به آخرين باري که ديدمش، خيلي لاغر تر شده. نکنه تو رژيمه؟!

آراد از ايستادن خسته شده بود. سرفه اي کرد؛ يعني منم تحويل بگيريد! خنديدم و با ليلا رفتيم پيشش. مختار رو مبل نشسته بود و از خودش پذيرايی مي کرد. رو به روي آراد وايساد.

گفتم: اين ليلاست. اينم، آقامون آراده!

آراد: شوهرش نيستم که انقدر ذوق کرده! منو که يادت نرفته ليلا؟!

- نه... يادم نرفته چطور بخاطر معتاد بودنم تحقيرم مي کردي!

- تحقيرت نمي کردم ... مي خواستم به خودت بياي.

مختار: کارخونه ی شکر ميون کلام همتون... خب بشينيد حرفاتونو بزنيد!

آراد: به تو که بد نمي گذره؟! کل ميوه ها رو خوردي!

romangram.com | @romangram_com