#حصار_تنهایی_من_پارت_1239
- به علي که چيزي نگفتي؟
- چرا گفتم. اما يه سري حرفايي تحويلم داد که... بي خيال!
- سوئيچو بده.
- نمي خواد. خودم رانندگي مي کنم.
- حالت خوب نيست.
بدون توجه به اون، دزدگير بنزشو زدم و سوار شدم. خودشم کنارم نشست. ماشينو روشن کردم و راه افتادم. بخاطر درد دستم مجبور شدم فقط با دست چپم رانندگي کنم.
گفت: با دو دستت رانندگي کن. يه دست خطرناکه.
بدون اينکه نگاش کنم، بي حوصله گفتم: دستم درد مي کنه.
- خب بذار من رانندگي کنم.
- نمي شه!
چيزي نگفت. اميرو الکي از دست دادم. حماقت کردم. کارم عين خريت بود! ديوونه بودم! اگه حتي يه درصد، فقط يه درصد منو دوست داشت، بخاطر نه گفتنم کشيد عقب. لعنت به من! حس کردم صورتم خيس شده. تند تند پاکشون کردم. نگاهاي آرادو حس مي کردم ولي نگاش نکردم.
- چي شده؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: هيچي!
romangram.com | @romangram_com