#حصار_تنهایی_من_پارت_1238


گفتم: چي شده؟!

پرستار: خانم خواهشا به آقاي سعيدي بگيد تا دکترشون تاييد نکردن نبايد برن.

به آراد که که داشت کتشو مي پوشيد، گفتم: نمي خواي بيشتر استراحت کني؟

- نه خوبم... هر چي خوابيدم، بسمه.

- آقاي سعيدي! خواهش مي کنم! شما هنوز بايد استراحت کنيد.

- گفتم خوبم.

رو به من کرد و گفت: خوبي؟

- آره!

- پس چرا قيافت عين لشکر شکست خوردهاست؟

- چيزيم نيست. بريم.

با قدم هاي آهسته و بي حوصله راه مي رفتم.

آراد گفت: در مورد حرفايي که ديشب...

حرفشو قطع کردم و گفتم: مي دونم ... تو وضعيتي نبودي که بدوني داري چي مي گي.

romangram.com | @romangram_com