#حصار_تنهایی_من_پارت_1232


سرمو بلند کردم و نگاهي بهش انداختم.

با لبخند گفت: سلام!

- سلام.

خواستم بلند شم که دست و کمرم همزمان درد گرفت. خم شدم پايين و چشمامو بستم و لبمو به دندون گرفتم.

- چي شده؟! حالت خوبه؟

- چيزيم نيست، خوبم.

- آره باور کردم! ببخش، تقصير من بود. بذار بهت کمک کنم.

خواست بلند بشه، گفتم:

- نه، نه! نمي خواد... خوبم.

به زحمت رو صندلي نشستم.

گفت: علي اومده بود، باهات کار داشت.

- رفت؟

- نه. بيرون منتظرته.

romangram.com | @romangram_com