#حصار_تنهایی_من_پارت_1231


- من برات پيدا مي کنم.

- باشه. هر وقت پيداشون کردي، بهم خبر بده. چون ديگه طاقت اين دوري رو ندارم.

اين چرت و پرتا چي بود به هم مي گفتن؟!

امير دستشو گذاشت رو شونم و تکونم داد و گفت: آيناز ...آيناز؟

آراد: اينجوري صداش نزن، ممکنه بترسه.

- چي؟!

- مي گم آرومتر صداش بزن. مگه باهاش دعوا داري؟

- خودت بيدارش کن، بگو بياد بيرون، باهاش کار دارم.

- باشه.

وقتي رفت، آراد خم شد. آروم پشتمو مالش مي داد و صدام زد:

- آيناز... آينازي؟

دلم هري ريخت. قلبم گرم شد و تند تند زد. تا حالا با اين صميمیت صدام نزده بود.

- آيناز؟

romangram.com | @romangram_com