#حصار_تنهایی_من_پارت_1230
رفتم اتاق آراد، يه صندلي گذاشتم کنار تختش و نشستم کمي نگاش کردم . خوشگل بود؛ زياديم خوشگل بود! به خودم خنديدم که چرا روزاي اول مي گفتم زشته؟ اتفاقا سر بي مو، خيلي مردونه ترش مي کرد. يه جورايی، وقتي نگاش مي کردم، ازش حساب مي بردم. بخاطر همين هميشه وقتي عصبي مي شد، حتي مي ترسيدم نگاش کنم! پتورو کشیدم رو سينش، سرمو گذاشتم لبه تخت و خوابيدم...
***
حس کردم يکي داره با انگشت کوچيکم بازي مي کنه. چشمامو باز کردم. همينجور که لب تخت خوابيده بودم، تکون نخوردم و چشمامو بستم. فهميدم آراده.
از انگشت کوچيکم شروع کرد تا انگشت اشارم. چهارتاشو تو دست گرفت و با انگشت شصتش، آروم پشت دستمو نوازش مي داد. يهو در باز شد. دسشتو برداشت.
صداي امير تو اتاق پيچيد که گفت: اين چه کاري بود با خودت کردي؟!
آراد: هيـــــــش... آيناز خوابه. چرا داد مي زني؟
امير آروم گفت: ببين اين دختر بيچاره رو چطور زابراه کردي؟! ماشاا... هر روز براي اذيت کردنش يه روش جديد اختراع مي کني. خدا مي دونه چطور تو رو از اون پله ها آورده پايين... با مشروب خوردنت چيو مي خواستي ثابت کني؟!
- هيچي. يه لطفي در حقم مي کني؟
جفتشون سکوت کرده بودن.
- آينازو از پيشم ببر. يه کاري کن ديگه نبينمش. باهاش ازدواج کن.
- چرا؟!
- بده به فکر تنهايیتم؟
امير پوزخندي زد و گفت: چقدرم به فکرمي! باشه ولي خونوادشو از کجا پيداکنم؟
romangram.com | @romangram_com