#حصار_تنهایی_من_پارت_1229
- تو حق من بودي؛ علي تو رو ازم گرفت... تمام سهمم از اين دنياي تنهايي و غم، تو بودي... من تو رو آوردم اينجا، علي تو رو انتخاب کرد.
دستشو از دور شونه هام برداشت و بهم نگاه کرد. صورتمو بوسيد. همين جور که آروم آروم مي بوسيد، مي اومد سمت لبم. هلش دادم؛ افتاد رو زمين. دستشو گذاشت رو معدش و چشماشو فشار مي داد. از ترس نفس نفس مي زدم. پريدم سمت ميز عسليش، سوئيچو برداشتم و گفتم:
- آراد بلند شو! بايد بريم بيمارستان.
اما اون انگار صدامو نمي شنيد. رو زمين خوابيده بود و درد مي کشيد. به کمک خودش، بلندش کردم. از پله ها اومديم پايين. گذاشتمش تو ماشين بنزش. نمي دونستم سرعتم چقدره؛ فقط مي رفتم. اين دفعه ديگه حرفي بينمون رد و بدل نمي شد. فقط من با گريه ای که علتشو هم نمي دونستم، رانندگي مي کردم. آرادم سرشو گذاشته بود رو داشبورد و از درد ناله مي کرد.
دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم: آراد... آراد طاقت بياد؛ الان مي رسيم. خدايا چيکار کنم؟
داد زدم: فکر کردي مشروب آرومت مي کنه؟! مي خواستي خودکشي کني؟
چيزي نمي گفت. همون بيمارستان قبلي بردمش. رفتم تو، به يه خانم گفتم. آرادو آوردم. سريع بردنش تو. يه گوشه سالن نشستم و دعا مي کردم حالش خوب بشه و احتياجي به عمل نداشته باشه. چند دقيقه بعد، دکترش اومد بيرون. نگاش کردم.
خدايا نگه عمل! نذر کردم.
نگام کرد و گفت: به خير گذشت. اگه کمي دير تر آورده بوديش، الان تو اتاق عمل بود.
يه نفس راحتي کشيدم و رو صندلي ولو شدم. چند دقيقه اي با دکترش حرف زدم؛ همون صحبتاي قبلي که بايد بيشتر مراقبش باشيد. بعد از اينکه حرف زدنمون تموم شد، بخاطر استرس گرمم شده بود. رفتم روي نيمکت تو حياط نشستم. اواسط اسفند بود. يه نفس عميق کشيدم. بوش مي اومد؛ بوي بهار. زياد دور نبود ننه سرما بره. بهار خانم پيداش مي شه. يه لحظه رفتم تو فکر آراد. خوبه که مست بود و اون حرفا رو بهم زد. اگه هوشيار بود عمرا اگه مي گفت مي خوام عشقتو تجربه کنم!
يه خانم سراسيمه و نگران اومد طرفم و گفت: خانم! دورتون بگردم! بيا کمکم دخترمو ببرم تو. حالش خوب نيست.
بدون معطلي بلند شدم، به طرفي که خانم مي دويد رفتم. يه دختر چاق سیزده یا چهارده ساله رو زمين افتاده بود و گريه مي کرد. مادرش حامله بود. مجبور شدم خودم بلندش کنم که مچ دست راستم درد گرفت. دختره به من تکيه داده بود و مادرشم دستشو گرفته بود. با اينکه کم سن بود اما سه برابر من وزنش بود. با همون دست دردناکم بردمش تو. پرستارا کمکم کردن، بردنش به يه اتاق. منم، رو صندلي جلوی اتاق آراد نشستم. کمي دستمو مالش دادم.
رفتم سمت باجه تلفن و به خونه زنگ زدم. کسي جواب نداد؛ پيغام گذاشتم که بيمارستانيم. خدا رو شکر ايندفعه دختري به عيادت آراد نرفت، چون خودم مي انداختمشون بيرون! بهش سر زدم. خواب بود. درو بستم. دوباره سر جام نشستم؛ کمرم درد مي کرد. بلند شدم راه رفتم. خوابم مي اومد. به ساعت نگاه کردم؛ یک بود.
romangram.com | @romangram_com