#حصار_تنهایی_من_پارت_1233


- صبحونه خوردي؟

- آره. صبح زود تو شکمم کردن.

خنديدم و گفتم: چه خوابم سنگينه! نفهميدم.

- آخه نذاشتم جيک خانم پرستار در بياد!

نگاش کردم. حس مي کردم چهرش از اميرعلي هم مهربونتر شده. بلند شدم از اتاقش اومدم بيرون. تو سالن نبود. رفتم حياط، ديدم به ماشينش تکيه داده.

پيشش رفتم و گفتم: سلام!

با حال گرفته اي گفت: سلام... بشين کارت دارم.

اين چرا اينجوري شده؟! وقتي نشستم، گفت:

- خب تعريف کن! ديشب چه خبر بوده؟

- چي؟





انگار عصباني بود ولي با آرامش گفت: آراد چرا ديشب مشروب خورد؟

romangram.com | @romangram_com