#حصار_تنهایی_من_پارت_1221
کامليا گفت: مي تونيم اينجا بشينيم؟!
سرمو بلند کردم و گفتم: شما از روزي که نامزد فرموديد که ديگه کسي رو تحويل نمي گيريد؟!
صندلي رو عقب کشيد و کنارم نشست.
آبتينم کنار امير نشست و گفت: والا آيناز! اين، منم تحويل نمي گیره، چه برسه به شما!
امير: دخترا همينن! بايد نازشونو بکشي؛ بلد نيستي، نبايد بري طرفشون!
آبتين خنديد و گفت: اوه، اوه! پرهامو نگاه!
هر سه نفرمون برگشتيم طرف در، ديديم با شش تا دختر زيبا رو، با خنده سر ميز نشستن.
امير: آخه بگو پرهام؟ با اينا خفه نمي شي؟!
گفتم: ماشاا... بزنم به تخته! چقدرم خوش سليقست!
خنديديم. چشمم افتاد به آراد که سرشو صد و هشتاد درجه چرخونده بود و منو نگاه مي کرد. هنوز اخمش باز نشده بود. برگشتم و مشغول خوردن شديم که امير گفت:
- پرهام داره مياد اينجا!
سرمونو چرخونديم. با لبخند کنار ميز وايساد و گفت: نظرتون راجع به دوست دخترانم چيه؟
گفتم: مبارکه...ولي چرا شش تا؟!
romangram.com | @romangram_com