#حصار_تنهایی_من_پارت_1222
- بيشتر گيرم نيومد! تازه يکيش اصله؛ بقيش ذخيره ست!
امير خنديد و گفت: اين همه راه رو اومدي اينو بگي؟
- نه قربونت برم! اومدم ازت پول بگيرم!
آبتين: خب مجبوري اين همه دختر رو دعوت کني که پول خورد و خوراکشونم نداشته باشي؟
- خب شد ديگه! تقصير دلم بود؛ يهو عاشق شش تاشون شد!
امير کارتشو داد بهش و گفت: چيزي به اسم مغز تو جمجمت هست؟!
کارتو برداشت و گفت: نه والا!
همهمون بهش خنديدیم. وقتي پرهام رفت، امير گفت:
- بچه ها؟ نهارو با هم بخوريم؟
آبتين: نه ديگه... اگه اجازه بديد نهارو جفتي بخوريم.
امير: موافقم!
مونا: منم بايد برم خونه.
امير: چرا؟!
romangram.com | @romangram_com