#حصار_تنهایی_من_پارت_1210
با تعجب به پرهام نگاه کرد و گفت: چي؟! تو فرحنازو دوست داري؟
پرهام آويزون شد و گفت: آره خيلي... براش مي ميرم!
آراد که فهميد داره مسخره بازي مي کنه، خنديد و گفت: مگه از جونت سير شدي؟
- آره مي خوام خودکشي کنم و راحت ترين و آسونترين راه، ازدواج با فرحنازه!
گفتم: اگه جلوی خودش بود اين حرفا رو مي زدي؟
پرهام: نه! مگه جونم سير شدم؟
آراد خنديد و آروم زد تو سرش و گفت: به جان خودم، يه دختر خوب برات سراغ دارم.
پرهام چسبيد به آراد و گفت: کيه؟ تو رو خدا بگو کيه؟ من ديگه طاقت دوري ندارم!
- صبر کن از صاحبش اجازه بگيرم ...مي گم!
- چيـــش... ضد حال!
پرهام انگار چيزي يادش اومده باشه، يهو پريد و گفت: راستي آراد فردا کوهيم. مياي؟
- با کي؟
- خودمون. تازه عروس و داماد، عشقت ،اين گربه، دکتر، شما و آقاتون پرهام .
romangram.com | @romangram_com