#حصار_تنهایی_من_پارت_1182


با حرص سرمو چرخوندم. ديدم با لب خندون داره به باسنم نگاه مي کنه. اعصابم خرد شد. بي شرم و حيا! خجالتم نمي کشه!

گفتم: حاجي! چشماتو بيار بالاتر، ديدباني بالاتره!

اول با تعجب نگاه کرد، بعد که فهميد مي گم به چشمام نگاه کن، بلند خنديد.

با حرص و لنگون لنگون از پله ها اومدم پايين و رفتم به اتاقم و تشکمو پهن کردم و بخاطر درد باسنم، رو شکمم دراز کشيدم.

چند دقيقه بعد، خاتون اومد و گفت: آيناز جان درد داري؟!

همين جور که خوابيده بودم، گفتم: نه، خوبم!

- آخه مادر! تو چه جوري راه مي ري؟! اصلا مشکل از تو نيست؛ چشمت زدن. بايد برات اسفند دود کنم.

- آره حتما اينکارو بکن!

- آقا گفته اگه خيلي درد داري، بگه آقاي دکتر بياد.

- من هرچي مي کشم از دست اين آقا و دار و دستشه. با امير بيچاره چيکار داريد؟ حالم خوبه؛ نمي خواد.

- مي گم مادر؟ شايد شکسته باشه؟

با تعجب سرمو بلند کردم و نگاش کردم.

زدم به باسنم و گفتم: اين بدمصب اگه شکسته بود که من نمي تونستم روش راه برم؟!

romangram.com | @romangram_com