#حصار_تنهایی_من_پارت_1183
خاتون خنديد و گفت: حالا خوبه درد مي کنه و اينجوري روش مي زني!
تا شب استراحت کردم. با نسخه ی خاتون، کمي بهتر شدم. قبل از شام آراد زنگ زد که مي خواد بره استخر؛ منم آب ميوه براش بردم. تو استخر شنا مي کرد. بدون اينکه نگاش کنم، ليوانو گذاشتم رو ميز. وقتي لب استخر دستاشو گذاشت، گفتم:
- يه سوال بپرسم؟
- بپرس!
- اين آبميوه هايی که مي خوري، همون جا تخليه مي کني؟
خنديد و گفت: اگه مي خواي بدوني، بيا نگاه کن!
- خيلي بي ادبي!
- فکر کردي فقط خودت بچه پررویي؟!
- نه... ولي فکر نمي کردم پرروتر از منم پيدا بشه!
- اون آبميوه رو بيار!
آبميوه رو برداشتم و با چشماي بسته راه مي رفتم که گفت: بازيت گرفته؟! چشماتو بازکن، مي افتي.
يکي از چشمامو باز کردم. وقتي فهميدم کجاست، دوباره بستم و گفتم:
- روزاي اول گفتم تا لباس نپوشي، نگات نمي کنم!
romangram.com | @romangram_com