#حصار_تنهایی_من_پارت_1181
تو صداش رگه هاي خنده بود.
گفت: خيلي درد داره؟
به چشماي خمار و لبخند شيطنتش نگاه کردم. از اين لبخندش خوشم نيومد. انگار قصد و منظوري داره. يهو لبخندش نابود شد؛ مي دونستم لبخنداي اين دوُمي نداره. داشت صورتشو مي آورد جلو. اين چرا داره اينجوري مي کنه؟! کم کم نفساي گرمش و بوي عطر صورتشو حس کردم. لبش در چند ميليمتري لبم بود. بايد از دستش در برم. آروم خودمو از ديوار مي کشيدم پايين. به محض اينکه درد لگنمو حس کردم، سريع بلند شدم و گفتم: آخ!
نگاش کردم؛ ديدم ريز ريز مي خنده.
گفت: چيه پشيمون شدي؟!
- من کي خواستم با تو لب بدم که الان بخوام پشيمون بشم؟!
- من کي خواستم تو رو ببوسم؟
- پس چرا صورتتو آوردي نزديک؟!
- خب به لبم نگاه کردي؛ گفتم شايد به زبون بي زبوني داري مي گي بوس مي خواي!
- هه! من عقده ی بوسم پيدا کنما، تو رو نمي بوسم!
- مگه علي هم گذاشته تو عقده اي بشي؟
چيزي نگفتم. دو قدم رفتم که باز لگنم درد گرفت. دستمو گذاشتم روش.
گفت: مي خواي بگم علي بياد نگاش کنه؟! شايد شکسته باشه.
romangram.com | @romangram_com