#حصار_تنهایی_من_پارت_1128


امير گفت: خوبه! همينو بپوش!

رو صندلي نشستم و پوشيدم. جلو آينه وايسادم. آراد کفشي دستش بود و زير چشمي نگام مي کرد.

گفتم: خوبه امير؟ به پام مياد؟!

- عاليه... فقط مي توني توش راه بري؟ پاشنش خيلي بلنده.

- آره بابا... راحتم.

اون يکي لنگشم پوشيدم و گفتم: امير بيا کنارم وايسا!

کنارم وايساد.

با نااميدي گفتم: اَه! هنوز هم قدت نشدم!

فرحناز: مي خواستي با اين کفش اندازه داداش من شي؟

با تعجب به آراد و فرحناز که دوربيناشون رو ما ثابت بود نگاه کردم. حق با فرحناز بود. خودش قد بلند و ظريف بود. حتي با يه کفش سه، چهار سانتي هم اندازه آراد و امير مي شد اما من چي؟ هر روز که از عمرم مي گذره انگار از قدم کم مي کنن!

امير که حالمو فهميد، دستشو گذاشت دور کمرم و گفت: قد مهم نيست؛ معرفت مهمه که دوبرابر من و هم قدام داري!

لبخند زدم و نشستم.

کفشو درآوردم و گفتم: همينو مي خوام... ولي گرونه.

romangram.com | @romangram_com