#حصار_تنهایی_من_پارت_1127
به يه رديف کفشا نگاه مي کردم که آراد پشتم وايساد و آروم گفت: بذار کفشو من برات بخرم.
برگشتم و نگاش کردم و گفتم: مگه فرحناز پولي هم ته جيبت گذاشته؟
خنديد و گفت: پولاي من تموم نمي شه!
- قيمتش هرچقدر باشه؟
- فقط انتخاب کن!
با لبخند گفتم: مي دوني ياد چي افتادم؟
- چي؟
- يه پشه افتاد تو سطل آشغال و گفت : من و اين همه خوشبختي محاله...محاله!
آراد خنديد و گفت: حالا اين پشه تويي؟!
- دقيقا!
امير اومد جلو و گفت: آيناز کفشاي قرمز اونطرفه.
با امير رفتم سمت کفشا؛ نگاه کردم؛ خوب بود ولي دنبال ظريف ترش بودم. همين جور که به کفشا نگاه مي کردم، ديدم آراد کفشي رو نشونم داد و گذاشت سر جاش.
از کارش خندم گرفته بود. انگار از امير مي ترسيد و جرات نداشت حتي کفش بهم پيشنهاد بده! خودش رفت کنار فرحناز. کفشو برداشتم؛ هموني بود که دنبالش بودم.
romangram.com | @romangram_com