#حصار_تنهایی_من_پارت_1129
آراد و امير با هم گفتن: مهم نيست!
با لبخند گفتم: آفرين به اين تفاهم! امير اگه اجازه بدي آقا حساب کنه؟
فرحناز: مگه آقا پولشو از سر راه آورده که براي تو خرج کنه؟
امير به آراد گفت: پول همرات هست؟
کفشو به فروشنده دادم. آراد هم کفش منو با سه تا کفشي که فرحناز برداشته بود،حساب کرد. دلم مي خواست بدونم اين همه کفشو مي خواد چيکار؟!
آراد کفشو جلوم گرفت و گفت: مبارکه!
برداشتم و گفتم: ممنون!
خدا رو شکر فرحناز محو تماشاي کفشا بود وگرنه آراد بخاطر تبريکي که به من گفت، بايد به فرحناز جواب پس مي داد! به زور فرحنازو از مغازه کشيديم بيرون. همينجور که سمت ماشين مي رفتم، امير گفت:
- آراد سليقتم بد نيستا!
آراد با تعجب به امير و من نگاه کرد.
امير با لبخند دستشو گذاشت رو شونه ی آراد و گفت: اگه دفعه ديگه براي آيناز چيزي انتخاب کردي، لازم نيست از من پنهانش کني!
باورم نمي شه امير حواسش به ما بوده. آراد سوئيجو از امير گرفت و خودش پشت فرمون نشست.
به ساعت ماشين نگاه کردم. يک بود. ميان وعدشو که نخورد، بايد نهاروشو بخوره.
romangram.com | @romangram_com