#حصار_تنهایی_من_پارت_1114


آراد راه افتاد.

فرحناز پاشو زمين کوبيد و داد زد: من خوشم نمياد با اين دختره راه برم!

گفتم: نترس عزيزم! بخاطر شپشات با فاصله ازت راه مي رم که نگيرم!

امير خنديد و راه افتاديم. فرحناز جرات نمي کرد جلوی امير چيزي به من بگه.

آراد ماشین بی ام و مشکي که من عاشقش بودم رو از پارکينگ بيرون آورد.

فرحناز با نق گفت: آراد! بنزتو بيار؛ اين چيه؟

آراد: اگه يک دقيقه ديگه نق بزني، مجبور مي شي تنهايي بري خريد!

لبخند زدم و با اميرعلي پشت سوار شدم، فرحناز جلو و راه افتاديم.

امير گفت: خب از کجا شروع کنيم؟

آراد: پاساژا رو من انتخاب مي کنم.

امير: باشه، حرفي نيست.

دم يه پاساژ نگه داشت. پياده شديم. فرحناز طبق معمول بازوي آرادو چسبيد و از پله ها رفتن بالا.

امير گفت: اين دو تا، زوج خوشبختي مي شن!

romangram.com | @romangram_com