#حصار_تنهایی_من_پارت_1115
خنديدم و رفتيم تو يه مغازه لباس مجلسي. همه ی لباسا، کلا باز يا کوتاه بود.
اميرگفت: مي خواي بريم تو؟ شايد يه چيز بهتر پيدا بشه؟
- باشه بريم.
رفتيم تو، يه خانم اومد جلو و با گفتن خوش آمديد، مي خواست مدل جديداشو نشونمون بده که آراد و فرحناز اومدن تو.
امير دم گوشم گفت: از اين به بعد، هر جا بريم آرادم پشت سرمونه.
- نه بابا! فکر نکنم. شايد يه مدلي خواستن اومدن تو.
- حالا ببين!من بزرگش کردم!
به لباسا نگاه مي کردم. چيزي مد نظرم نبود. سرمو بلند کردم، ديدم آراد نگام مي کنه. سريع سرشو چرخوند طرف ديگه، يعني داره لباسا رو نگاه مي کنه. خندم گرفته بود.
به امير گفتم: بريم.
رفتيم بيرون.
گفت: مي خواي لباس پوشيده بگيري؟
- آره.
-نمي شه فقط همين يه شبو بيخيال روسري و لباس پوشيده باشي؟
romangram.com | @romangram_com