#حصار_تنهایی_من_پارت_1113


با تعجب به من نگاه کرد و گفت: اين کجا قراره بياد؟

امير: براي فردا شب مي خواد خريد کنه.

- چي؟! کي اين دهاتيو دعوت کرده؟

امير: فرحناز يه بار بهت گفتم با آيناز درست صحبت کن! نذار دستم روت بلند شه.

فرحناز پوزخندي زد و گفت: مبارکه داداش! ولي مطمئن باش فردا شب به مامان مي گم قراره چه دسته گلي به آب بدي!

- من سی و سه سالمه؛ بچه نيستم که مامان بخواد بهم بگه چي خوبه، چي بد.

-اصلا به من چه! آراد بريم.

قيافه ی آراد، بد تو هم شده بود.

امير گفت: بريم آيناز.

چند قدم رفتيم. امير وايساد و به آراد گفت: مي خوايد با هم بريم خريد؟

فرحناز: ما بهترين پاساژا مي خوايم بريم.

امير: مگه ما مي خوايم بنجلاش بريم؟!

آراد: موافقم. با ماشين من بريم.

romangram.com | @romangram_com