#حصار_تنهایی_من_پارت_1087


نزديک دو ساعت با نسترن حرف زدم. وقتي دوتامون راضي شديم که قطع کنيم، ازم قول گرفت دوباره بهش زنگ بزنم. منم گفتم سعي مي کنم خداحافظي کردم و گوشي رو گذاشتم.

احساس سبکي و سر خوشي مي کردم. تو اين همه مدت، به اندازه امروز از ته دلم خوشحال نبودم. بلند شدم که صداي آيفون اومد. رفتم آشپزخونه،به صفحه آيفون نگاه کردم.

گوشي رو برداشتم و گفتم: به به! يار سفر کرده باز آمد! از اين ورا کامليا خانم! احيانا راه خونتونو گم کرديد؟

- سلام! درو بزن بيام تو، خبر برات دارم!

- شوهر برم پيدا کردي؟

با لبخند گفت: آره! يه شوهرکچل! چون با زبون شما هيچ مرد مو داري جرات ازدواج با شما رو نداره!

- خيليم دلشون بخواد!

دکمه رو زدم. کتري برقي رو آب کردم، زدم به برق. دو تا ليوان هم گذاشتم رو ميز.

کاملیا اومد تو و گفت:سلام!

دستشو دراز کرد. باهاش دست دادم و گفتم: سلام!

يه صندلي رو کشيد عقب و گفت: باز دلخوري؟

- آره! چون هنوز بليت تئاتر شما دستم نرسيده!

- من که گفتم بيا؟ آراد نمي ذاره، خب من چيکار کنم؟

romangram.com | @romangram_com