#حصار_تنهایی_من_پارت_1088


- تو بليتو مي دادي، به امير مي گفتم راضیش کنه.

- باشه!

- حالا خبرت چي بود؟

يه لبخند از روي خجالت زد و گفت: يه استکان چاي بهم بده تا بگم!

بعد اينکه چاي جلوش گذاشتم، گفت: راستش... قراره با... آبتين نامزد کنم!

با تعجب و خوشحالي گفتم: واقعا؟! اين که خيلي خوبه! مبارکه!

- ممنون.

- حالا کي به سلامتي شيريني مي خوريم؟

خنديد و گفت: هنوز که خواستگاري نيومده؟ امشب ميان!

- حالا چرا انقدر پکري؟ نکنه پشيمون شدي گفتي بيان؟

- راستش هم آره، هم نه! يعني قرار شده يه مدت نامزد بمونيم، اگه من نخواستمش، از هم جدا شيم.

- اين الان کجاش ناراحتي داره؟

- ناراحتي من بخاطر مامانمه. نمي دوني امير علي چقدر التماسش کرد که اجازه بدن بيان خواستگاري.

romangram.com | @romangram_com