#حصار_تنهایی_من_پارت_1086


- گفتم که قضيش مفلصه؟ بعد مي گم... تو بگو چه خبر؟ از همسايه و دوستام...

- خب...

کمي فکر کرد: از کي شروع کنم؟ هـــا! هومن از ميترا جدا شد.

- چي؟...چرا؟

- نمي ساختن. هومن مي گفت گوشي ميترا بيش از اندازه زنگ مي خورد. هر دفعه که مي پرسيد کيه، مي گفت دوستام... تا يه روز هومن خودش گوشي رو برمي داره مي بينه پسره... چند دفعه هم دعواشون مي شه و هومن کوتاه مياد... حتي از يکيشون شکايت کرد اما بي فايده بود، چون دوستاي قبلي ميترا ولش نمي کردن، هومنم جدا شد.

- گناه داشت!

- چي چیو گناه داشت؟! حقش بود! اصلا تقصير خودت بود که روز اول بهش نگفتي ميترا با چند نفر دوسته.

خنديدم و گفتم: قربونت برم؛ دوباره شروع نکن!

- مي دوني وقتي هومن طلاق گرفت، اومد خياطي دنبالت؛ مي خواست ازت معذرت خواهي کنه و بهت پيشنهاد ازدواج بده؟...مي گفت عين خر پشيمونه!

- تو هم که دست خالي نفرستاديش بره؟

- معلومه نه... خياطي رو سرش خراب کردم!

يهو ياد نويد افتادم و گفتم: نويد چيکار مي کنه؟

- هيچي! درسشو مي خونه. از روزي که تو گم و گور شدي، همش سرش تو کار خودشه... روزاي اول مي اومد دم خياطي و سراغ تو رو از من مي گرفت... وقتي فهميد واقعا ازت خبري ندارم، پرسيدنش شده ماهي يه بار.

romangram.com | @romangram_com