#حصار_تنهایی_من_پارت_1082


گفتم: تلفن!

- تلفن چي؟

- تلفن بده بزنم به پريز ديگه؟

- چرا بزني به پريز؟

يعني فراموش کرده دو دقيقه پيش گفت اجازه مي ده به نسترن زنگ بزنم؟!

گفتم: که به دوستم زنگ بزنم ديگه؟ يادتون نيست؟

سرشو تکون داد و گفت: نه! کي همچين حرفي زدم؟

از حرص دستامو مشت کردم و گفتم: جنابعالي چند دقيقه پيش به من نگفتي اجازه مي دي به دوستم زنگ بزنم؟!

- گفتم که يادم نمياد؟بريم مختار!

- ولي من برات لباس انتخاب کردم. يک ساعت دنبال شورتي که با شلوارت ست بشه گشتم. خودت قول دادي!

دوتاشون برگشتن نگام کردن. مختار با تعجب، آراد با دهن باز!

آراد به مختار نگاه کرد و گفت: چيه؟ چرا اينجوري نگام مي کني؟ بريم دير شده.

مختار با لبخند رفت بيرون.

romangram.com | @romangram_com