#حصار_تنهایی_من_پارت_1083
آراد با تهديد انگشت اشارشو برام تکون داد و آروم گفت: برات دارم!
پامو کوبيدم به زمين. اي خدا! چرا اينجوري مي کنه؟ همش حرصمو در مياره.
بعد اينکه ظرفای صبحونه رو شستم و به داگي و مرغ عشقام غذا دادم، رفتم بالا تختشو مرتب کردم. لباساشو شستم و اتو کردم و گذاشتم سر جاشون و اومدم پايين.
ديدم خاتون تلفن دستشه و داره به پريز مي زنه.
با خوشحالي از پله ها اومدم پايين و گفتم: تلفنو بخاطر من آوردي؟!
با لبخند گفت: آره؛ اقا گفت. چه شيرين زبوني ای براش کردي که اجازه داده زنگ بزني؟
- با چشمام هيپنوتيزمش کردم!
- وا!
- والا!
خنديد و رفت. دستمو گذاشتم رو گوشي. ضربان قلبم رفت بالا. هيچ وقت فکرشو نمي کردم با زنگ زدن به نسترن استرس پيدا کنم. برداشتم شماره رو گرفتم.بوق خورد. يه نفس عميق کشيدم. بعد از چند تا بوق، يه بچه گوشي رو برداشت و گفت: الو؟
با لبخند گفتم: سلام امين... مامان هست؟
- آره...شما؟
- دوستشم!
romangram.com | @romangram_com