#حصار_تنهایی_من_پارت_1081


با خنده شورتو برداشت و آروم زد تو سرم و گفت: تو آدم نميشي! برو بيرون!

- اين جاي تشکرته؟

- دست فلجت درد نکنه!

- خوبي به مرد جماعت نيومده!

سيني رو برداشتم و رفتم پايين، ديدم مختار نشسته و با دستمال کاغذي بينيشو مي گيره. يه عطسه دویست ريشتري کرد که از جام تکون خوردم.

نگام کرد و با بي جوني گفت: سلام آيناز.

منم با حالت بي جوني خودش گفتم: سلام مختار... چي شده؟سَلما خوردي؟!

خنديد و گفت: آره؛ بدنم خرده!

- خب به آقات بگو بهت مرخصي بده، برو استراحت کن تا حالت بهتر شه.

- دل کندن از آقا برام سخته؛ من عهد و پيمان بستم که تا آخرين لحضات زندگيم در کنارش باشم.

- آفرين؛ آفرين به اين همه وفاداراي و جان فشاني! موفق باشي!

- ممنون!

سيني رو گذاشتم آشپزخونه و سريع اومدم بالا. آراد مي اومد پايين.

romangram.com | @romangram_com