#حصار_تنهایی_من_پارت_1069
- مي دونم. بهم گفته... منم تاريخ عقد و عروسيتونو گذاشتم براي دو ماه ديگه. چون بعد از دو ماه، جوابت به فرحناز فقط بله است.
- بابا چرا اصرار مي کني با فرحناز ازدواج کنم؟ شايد من يکي ديگه رو دلم بخواد.
سيروس داد زد: دل تو غلط کرد. فرحناز به اون دست گلي رو که شش سال بخاطر ريخت نکبت تو صبر کرده، مي خواي ول کني کيو بگيري؟
خاتون پشت گردنمو گرفت و آروم گفت: برو تو آشپزخونه، بقيه مخلافاتو بيار!
گفتم: خاتون مگه گربه گرفتي؟ ولم کن! داره جالب مي شه! بذار بقيشو گوش کنم!
همين جور که گردنمو مي کشيد به سمت آشپزخونه، گفت:
- فضولي موقوف! بدو به کارت برس!
سريع رفتم و با دو تا پارچ دوغ برگشتم بالا و گذاشتم رو ميز.
آراد گفت: فرحناز مي دونه شغل من چيه؟
- آره! يه شرکت صادرات مواد غذاي داري.
آراد پوزخند زد و گفت: اين که فرعيه! اصلي چي؟ فکر مي کني اگه بدونه کارم قاچاق انسانه، بازم حاضر به ازدواج با من مي شه؟
سيروس داد زد: قرار نيست بفهمه... اصلا نبايد بفهمه.
خاتون بازومو گرفت و کشيد و گفت: دختر! من از دست تو چيکار کنم؟ بيا برو به کارت برس! چيکار به دعواي اينا داري؟!
romangram.com | @romangram_com