#حصار_تنهایی_من_پارت_1070
- خاتون تو رو خدا بذار گوش کنم! الان هيجانش بيشتر شده!
ظرف سالادو داد دستم و گفت: مگه داري فيلم نگاه مي کني که مي گي هيجاني شده؟
- آره! اونم پخش زندش!
- اينو ببر غذا يخ کرد.
با دو رفتم بالا و نگاشون کردم. نمي دونم چي شده که دو تا شون با حالت عصبي رو به روي هم وايساده بودن و به هم نگاه مي کردن. اَه! اين صحنه از دستم دَر رفت! همش تقصير خاتونه !
سيروس گفت: يه بار ديگه بگو...چي گفتي؟
آراد: گفتم از تو چه خيري ديدم که بخوام از خواهر زادت ببينم؟
سيروس دستشو بلند کرد و چنان سيلي زد به صورت آراد که صداش کل سالنو برداشت. سر آراد طرف من چرخيد. نگاهمون به هم خورد. با اشک چشم نگام مي کرد. انگار دلش نمي خواخست سيلي خوردنشو ببينم اما ديدم. سريع با حال آشفته رفتم به آشپزخونه، ديدم خاتون چند قطره اشک رو صورتشه. با ديدن من، سريع پاک کرد. انگار اونم صداي سيلي خوردن آرادو شنيد. ديگه چيزي نگفتم. اين دومين بار بود که آراد سيلي خورد و صداش در نيومد. يه بار از علي، امشبم از باباش. دلم براش آتيش گرفت. حتما دردش گرفته بود. تموم غرورش جلوي من خرد شد. اون عظمت و ابهتي که از خودش براي من ساخته بود، خرد و خاکشير و نيست و نابود شد. صداي باباش که با آخرين حد صداش دعواش مي کرد رو مي شنيديم و دم نمي زديم.
خاتونم آروم گريه مي کرد. چقدر دلش نازک بود!
هميشه بهم مي گفت: آرادو جاي بچه نداشتم دوست دارم. به هر کي بدي مي کرد، به من خوبي. آخه با همه اخم و تخم مي کرد، با من مهربون بود و مي خنديد...حتي وقتي سرم داد مي زد، به دل نمي گرفتم و دوستش داشتم.
چند دقيقه بعد از اينکه باباش رفت، رفتم بالا. نبود. من که اهل دلداري به اون نبودم؟ حداقل به يه بهونه اي برم پيشش، شايد اون بخواد حرف بزنه. پشت در اتاقش وايسادم. صدايی شبيه گريه شنيدم. سرمو گذاشتم رو در. آره؛ داشت گريه مي کرد. آراد؟!! گريه؟! محاله!!! اصلا بهش نمي خوره اهل گريه باشه. مگه آدم نيست؟! هر کي يه ظرفيتي داره. وقتي پر شد، لبريز مي شه. ولي نمي تونم آرادو با گريه تصور کنم.خاتون رو راه پله وايساد. با چشماي قرمز و تعجب نگام کرد.
گفتم: داره گريه مي کنه!
اومد بالاتر و گفت: بار اولش که نيست؟ اين باباي خير نديدش، انگار يه روز اشک اين بچه رو درنياره، روزش شب نمي شه.
romangram.com | @romangram_com