#حصار_تنهایی_من_پارت_1068
- تو چرا وايسادي؟ برو ديگه!
- بله، چشم آقا!
رفتم آشپزخونه و يه نفس راحت کشيدم. فکر کنم گند زدم که آراد اونجوري نگام مي کرد.
به خاتون گفتم: فاصله اينجا تا ري خيليه؟!
- آره مادر...چطور؟
- هيچي!
به ساعت نگاه کردم. نه بود و وقت شام آراد. اين باباشم انگار کل حرفاشو تو شکمش جمع کرده و اَد گذاشته همين امشب همشو رو کنه.
به خاتون گفتم: ميزو بچينم؟
- آره برو...
ديس برنجي رو بردم بالا که صداي سيروسو شنيدم.
- اين تاريخ عقد توئه با فرحناز.
برگشتم نگاشون کردم. انگار مدت زياديه که دارن در مورد ازدواج آراد و فرحناز حرف مي زنن چون آراد برافروخته بود و گفت:
- بابا... من از فرحناز مهلت خواستم. اونم قبول کرد که دو ماه بهم فرصت بده.
romangram.com | @romangram_com