#حصار_تنهایی_من_پارت_1059


- تا کي مي گي آقا؟

- تا هر وقت اينجام!

با لبخند اومد طرفم صندلي جلوم رو کشيد. مچ دستمو گرفت و به زور نشوندم رو صندلي.

خم شد دم گوشم، گفت: چرا غذا خوردن با منم امتحان نمي کني؟ اين همه مدت با علي خوردي، يه روزم با من بخور!

سر ميز نشست.

برام غذا کشيد و گفت: بخور! اندامت از ني قليونم باريک تره. اصلا شدي خود باربي!

- اصلا بهت نمياد نگران من باشي!

دستمو گذاشتم رو ميز که بلند شم، دستشو گذاشت رو دستم.

سريع دستمو کشيدم و گفتم: اين کاراتم فايده نداره!

با ناراحتي گفت: من که ازت چيزي نخواستم؟ يعني يه نهارم نمي توني با من بخوري؟

- نه... چون هم اشتهاي خودت کور مي شه، هم اشتهاي من؛ در ضمن از کي تا حالا خدمتکارا با اربابشون غذا مي خورن؟!

حرف خودشو تحويل خودش دادم.

نفسي کشيد و گفت: چرا همه چيز رو به دل مي گيري و فراموش نمي کني؟

romangram.com | @romangram_com