#حصار_تنهایی_من_پارت_1060
- فراموش کرده بودم. هر وقت ميز غذا و تو رو مي بينم ياد حرفات مي افتم.
- پس چرا مختارو بخشيدي؟ نمي توني منم ببخشي؟
- مختار دستور تو رو اجرا کرد. تقصيري نداشت.
- آيناز خواهش مي کنم بيا بشين.
- ديگه به من نگو آيناز! مثل هميشه بگو اين، هي، تو!
بلند شد و گفت: ميزو جمع کن!
- ميخواي باز راهي بيمارستان بشي؟! گفته باشما؟ ايندفعه افتادي رو تخت، ديگه ازت پرستاري نمي کنم!
لبخند زد و گفت: ميل ندارم! گشنم شد يه چيزي بيرون مي خرم، مي خورم.
حوصله ی پرستاري نداشتم.
گفتم: باشه... بشين با هم مي خوريم.
نشستم. اونم با خوشحالي نشست. برام غذا کشيد و گذاشت جلوم. يه ليوان دوغم برام گذاشت. همين جور که مي خورديم، گفت:
- ديشب از کت و شلواري که برام دوختي خيلي تعريف کردن. همشون آدرس خياطشو مي خواستن. منم گفتم نمي دونم کجاست!
من هيچي نمي گفتم و آروم آروم غذا مي خوردم و گوش مي دادم که گفت:
romangram.com | @romangram_com