#حصار_تنهایی_من_پارت_1058


نگاش کردم هنوز لبخند رو لبش بود. دوباره نگاه کردم.هــــا فهميدم! قاطره منم! چي؟!

با حرص و عصبانيت نگاش کردم و گفتم: منظورت با قاطراست؟!

با لبخند سرشو تکون داد. لبمو گاز گرفتم. حيف و صد حيف که پسره وگرنه مي زدم لاي پاش که عقيم بشه.

گفتم: ميزو براتون حاضر مي کنم.

اومدم پايين. با اين کاراش ميخواد منو عاشق خودش کنه؟! اينجوری خودشو پيش من متنفر مي کنه!

مختار تو آشپزخونه نهار مي خورد. منم ميزو براي آراد چيدم. وقتي کارم تموم شد، اومد پايين کنار ميز وايساد و گفت: بشين!

- کجا؟

- دو قدم بيا جلو، صندلي رو بکش و بشين.

رفتم عقبتر و گفتم: نه آقا... من بعد از شما نهار مي خورم.

- بازم که گفتي آقا؟ مگه صبح نگفتم بگو آراد؟

- اگه اينجوري صداتون بزنم، بقيه چي فکر مي کنن؟

- حداقل جلو خودم بگو آراد!

- شرمنده؛ ولي روز اول گفتيد بگيد آقا، منم عادت کردم... يعني راحت ترم!

romangram.com | @romangram_com