#حصار_تنهایی_من_پارت_1057


همين جور که مي رفتيم پايين، خاتون گفت: مثل اينکه سرت خورده به اين گرانيتا! حسابي مغزت تکون خورده!

خنديدم و گفتم: آخه مگه چيزي تو جمجمم هست که بخواد تکونم بخوره؟!

خاتون خنديد و گفت: ايشاا... هميشه دلت شاد باشه مادر!

سوپو درست کردم، لباساشو شستم و اتو کرده گذاشتم سر جاشون. دوباره چشمم افتاد به اون کاشي. الان وقتش نيست! ممکنه آقامون سر برسه و بدبخت بشم!

اومدم بيرون؛ آراد اومد تو و با لبخند گفت:

- سلام؛ خسته نباشي!

من گول اين شيرين زبونياتو نمي خورم شازده پسر!

جدي گفتم: من هيچ وقت خسته نمي شم!

- جدا؟! پس بخاطر همينه عين اونا بکوب از صبح تا شب کار مي کني؟

متوجه منظورش نشدم. گفتم: مثل کيا؟!

با لبخند و ابروی سمت راستش اشاره کرد و گفت: اونا!

ابرومو جمع کردم و گفتم: اونا يعني کي؟!

ريز ريز خنديد. الهي من قربون اون خندت برم! دلم ضعف مي ره وقتي مي خنده! با انگشت اشارش به تابلوی سمت راستش اشاره کرد. به تابلو نگاه کردم. عشاير با الاغ و قاطراشون و زن و بچه هاشونم از روي سنگايی که وسط رودخونه بود مي گذشتن. خوب نگاه کردم. حالا من کدوماشونم؟

romangram.com | @romangram_com