#حصار_تنهایی_من_پارت_1056


- بيهوش واسه چي؟!

- چيز مهمي نيست... محکم خوردم زمين، سرم خورد به اين سنگ گرنيتا و بيهوش شدم ... شما که صدام زديد، به هوش اومدم.

چشم غره اي نگام کرد و گفت: بيا پايين سوپ براي آقا درست کن!

با تعجب گفتم: چرا من؟... مثل هميشه خودتون درست کنيد ديگه؟

- آقا زنگ زده گفته سوپو شما درست کنيد!

همين جور نگاش مي کردم.

گفت: وا! دختر! چرا نگام مي کني؟ بيا برو پايين الان آقا مياد!

- حالا چي شده مي خواد من براش سوپ درست کنم؟

- حتما از دست پختت خوشش اومده!

- خاتون! جون من يه چيزي بگو با عقل جور دربياد! من که هيچ وقت براش آشپزي نکردم؟ يعني نمي ذاشت. اينا همش نقششه!

- چه نقشه اي؟!

اوه! چي از دهنم پريد!

با لبخند جمعش کردم و گفتم: هيچي دورت بگردم! بريم پايين سوپو بسازم!

romangram.com | @romangram_com