#حصار_تنهایی_من_پارت_1055


با حرص گفتم: چي چيو يه بيماري دخترونه بياد؟ آخه اين چه وضع نفرين کردنه؟ بدبخت! اگه ما دخترا نباشيم که نسل انسان رو زمين منقرض مي شه! بعد عين دايناسورا به تاريخ مي پيونديد! ايشاا... يه مرض پسرونه بياد که همه پسرا به جز خوبا نابود بشن!

بعد زبونمو براي دفتر درآوردم!

چند صفحه رفتم جلو. از اينجاش خوشم نيومد! اعصابمو خرد کرد. در مورد دخترا بد گفته بود. اينجا چي نوشته: « امروز مهتاب برام کتاب خريده بود. از بس جلوش نقش بازي کردم خسته شدم. نمي دونم چرا منو دوست داره؟! اگه ترس از خودکشي کردنش نداشتم، بهش مي گفتم دوستش ندارم. همش بهم مي چسبه. موقع راه رفتن بازومو سفت مي چسبه. اصلا خوشم نمياد. اونقدرم دستمو طرف خودش مي کشه که حس مي کنم دستم دو متر از خودم فاصله داره. مهتابم مثل بقيه دخترا لوسه دل نازکه. اصلا سر و ته يه کرباسن.»

پوفي کردم و گفتم: ببين! اين ضرب المثل براي شما مرداست نه ما دخترا بلد نيستي ننويس! در ضمن؛ ما دخترا هممون لوس نيستيم. يکي خود من! کجام لوسه و دلنازکم؟ خيليم پوست کلفتم! البته اينو خودت بهم گفتي وگرنه خودم نمي دونستم!

- آيناز...آيناز؟

واي خاتون! سريع دفترو انداختم تو گودال و کاشي رو گذاشتم سر جاش و اومدم بيرون. خاتون اومد تو. لباسا رو برداشتم.

با تعجب گفت: چيکار مي کني؟

- هيچي! لباسا از دستم افتاد، دارم جمعش مي کنم.

- دختر! يک ساعته اومدي بالا، تازه مي خواي لباساي آقا رو بشوري؟

- يک ساعت کجاست؟ تازه اومدم!

- از ساعت ده تا يازده و ربع مي شه تازه؟! اين همه مدت تو اين اتاق چيکار مي کردي؟

اَهه! چقدر زياد! همش تقصير اين دفتر خاطرات آراده! هوش و حواس که براي آدم نمي ذاره؟

گفتم: چيزه خاتون ... بيهوش بودم؛ تازه بهوش اومدم!

romangram.com | @romangram_com