#حصار_تنهایی_من_پارت_1054


« علي بهم سر زد. از پشت در با همديگه حرف مي زديم. بعضي وقتا فکر مي کنم اگه علي نبود تا الان از تنهايي دق مي کردم...علي و مامانم تنها آدماي روي زمينن که دوستشون دارم. اگه يکي يه بلايي سرشون بياره خودم مي کشمشون.»

چند صفحه رفتم جلو تر:

« امروز با مامانم رفتيم بيرون. نهار و شامو با هم خورديم بدون بابا... بدون دعواهاش و کتکاش. بهم خوش گذشت. خيلي زياد. دلم نمي خواست حتي يه ذره از مامانم جدا بشم ...خيلا بهم مي گن تو ماماني هستي. حتي بچه هاي مدرسه هم مسخرم مي کنن مي گن بچه ننه. لوس و ننر. حتي يه بار مدير مدرسمون بهم گفت عين دخترايي! اونا هم اگه عين من تو اين خودنه درندشت فقط با مامانشون بودن مثل من مي شدن. اونا هم اگه عين من باباشون اجازه بيرون رفتن و دوست شدن با کسي نمي داد، مثل من مي شدن... هيچ کس منو درک نمي کنه . حتي امروز مامانم به نگهباني که بابام برامون گذاشته، پول داد تا اجازه بده بريم بيرون... يه بار از بابام سوال کردم چرا اجازه بيرون رفتن بهمون نمي ده؟ گفت بخاطر خودتونه. ممکنه دشمناي من بخوان بکشنتون ...اگه بخوايم بريم بيرون بايد چند نفر با ما باشن.»

نفسي کشيدم. بيچاره آراد! منم اگه جاش بودم ماماني مي شدم. کجان اون دانش آموزايي که آرادو مسخره مي کردن؟ بيان ببينن چي شده اين بچه ننه که منم جرات نزديک شدن بهش ندارم!

چند تا صفحه رفتم جلو تر. ايول! دستخطو! نه به اون غلط املايي هاي اول صفحه، نه به اين خط :

« فردا قراره مامان و بابام از هم جدا بشن. ديشبم يه دعواي حسابي داشتن. صداي جيغ و گريه مامانمو مي شنيدم اما باباي آشغالم درو قفل کرده بود. نمي ذاشت برم بيرون به مامانم کمک کنم... صداي جيغ و دادش که مي گفت سيروس نزن... آزارم مي داد ...دلم مي خواست بميرم ولي صداي التماسشو نشنوم. بازم با گريه داد زد سيروس نزن بچمو مي کشي.

بابام همين جور که با کمربند مي زدش، گفت اين بچه ی من نيست...مي خوام بکشمش.

منم تنها کاري که مي کردم، به در لگد مي زدم و با گريه التماس مي کردم مامانمو نزنه...اما گوشي بدهکار حرف من نبود. تمام وسايل اتاقمو شکوندم... بلند بلند گريه مي کردم تا صداي گريه مامانم و خواهشاشو نشوم. اگه مامانم بميره ديگه نمي خوام زنده بودنم ...آخه چرا بابام اينجوريه؟ چرا باباي من مثل بقيه نيست؟... چرا بابام بد دله؟ خسته شدم از بس هر شب دعوا بود. خسته شدم از بس مامان کتک خورد و من فقط گوش دادم.»

يه قطره افتاد رو دفترش. خيس شد. با دست رو صورتم کشيد. چرا دارم گريه مي کنم؟ دفترو بستم و گذاشتم سر جاش. يهو دستم به يه دفتر ديگه خورد. آوردمش بالا. بازش کردم. جديد بود.

اول صفحه نوشته بود:

«از امروز با بابام کار مي کنم.چون مجبورم ... مجبورم دختراي مردم رو خريد و فروش کنم... نمي دونم تا کي بايد به اين کار ادامه بدم؟»

چند صفحه رفتم جلوتر:

« خاتون دو هفته است مغز منو خورده که برو زن بگير! علي کم بود، که هر روز تو گوشم سوره برو با يه دختري دوست بشو مي خوند، اينم بهش اضافه شده. ديگه نمي دونم به چه زبوني بگم من زن نمي خوام. من از دخترا خوشم نمياد. من نمي دونم اين موجودات نرم و ژله اي که کمپلت لوس و ننر و عين کرم زالو چسبناکن کجاشون دوست داشتنييه؟ ايشاا... يه بيماري دخترونه بياد که فقط دخترا رو بکشه!»

romangram.com | @romangram_com