#حصار_تنهایی_من_پارت_1046


- به حرفات فکر مي کنم!

- فکر نکن! جواب منو بده. بالاخره با من ازدواج مي کني يا نه؟آ ره يا نه؟

- مگه قرار نشد دو ماه بهم فرصت بدي؟

- يعني تو شش سال نتونستي مهتابو فراموش کني، تو اين دو ماه مي خواي اين کارو بکني؟! باشه! اين دو ماه هم روي اون شش سال... ولي چشمم آب نمي خوره!

کيفشو برداشت و گفت: حداقل بيا برسونم.

آراد نشسته بود و سرشو پايين انداخته بود. گفت:اگه نخوام باهات ازدواج کنم چيکار مي کني؟

- من هيچ وقت، به ازدواج نکردن با تو فکر نکردم.

صداي پاشنه ی کفش فرحناز موقع رفتن تو سالن پيچيد. منم سالنو تي مي کشيدم. آراد نگام مي کرد. سرمو انداختم پايين.

بلند شد رو به روم وايساد. صاف وايسادم.

گفت: بسه! برو شامتو بخور ... هر چند ساعت دو شده و بيشتر سحريه. بقشو بذار براي فردا.

اينو گفت و رفت. خاتون با عجله و نگراني اومد پيشم و گفت:

- آقا چي گفت؟! ميخواد فردا بفروشتت؟!

با لبخند از روي خستگي گفتم: نه...گفت برو شامتو بخور.

romangram.com | @romangram_com