#حصار_تنهایی_من_پارت_1047


خاتون با تعجب گفت: وا! دختر مطمئني درست شنيدي؟

- نه! حتما از روي خستگي اشتباهي شنيدم!

وقتي کارمون شد، چون ميلي به خوردن نداشتم، رفتم خوابيدم.

***

ساعت ده دقيقه به شش، خاتون بيدارم کرد و گفت: آيناز پاشو!

سرمو از زير پتو نياوردم بيرون. دستشو گذاشت رو شونم و تکونم داد.

- آينازي! پاشو مادر! برو آقا رو بيدار کن.

- نمي خوام. خوابم مياد...خودت برو. خواهش مي کنم!

- مادر جون! من اگه برم، مياد پايين و دعوات مي کنه.

پتو رو از سرم برداشت و گفت: نگاه به ساعت کن؟ پنج دقيقه به ششه ... برو آقا رو بيدار کن، وقتي رفت شرکت، بيا بخواب تا ظهر، بيدارت هم نمي کنم.

با حالت گريه و عصبي نشستم و گفتم: خدايا! چرا من نمي تونم يه خواب راحت کنم؟ خسته شدم!

بلند شدم و به سمت عمارت حرکت کردم. ديدم داگي هم تو خونش خوابه.

داد زدم: بيا! حتي اين سگم تو اين سرما خوابه!

romangram.com | @romangram_com