#حصار_تنهایی_من_پارت_1045
- شرمنده! تخت اضافه ندارم!
- خودتو به خنگي زدي يا واقعا نمي فهمي چي مي گم؟!
- نمي خوام بفهمم چي مي گي!
فرحناز با عصبانيت پا رو پا انداخت و گفت: بايد تکليفمو روشن کني.
- باشه! امشب از یک تا هزار، صد بار بنويس؛ بعد از روي «آراد غلط کرد با من آشتي کرد» هم دو هزار بار بنويس!
بلند شد و گفت: منو مسخره مي کني؟!
- فرحناز جان يه بار گفتم بهم فرصت بده!
- تا کي؟!
- نمي دونم!
- نمي دونم جواب من نيست. من الان پنج ساله بخاطر تو صبر کردم. مضحکه ی خاص و عام شدم... همه ی دوستام دستم مي ندازن، مي گن پس جشن عروسي تو و آراد کيه؟
- دو ماه بهم فرصت بده. قول مي دم جوابتو بدم!
- دو ماه؟! يعني تو اين دو ماه، آمادگي ازدواج با منو پيدا مي کني؟! فکر نکنم!
چند قدم با کلافگي راه رفت و وايساد: بابا! مهتابو فراموش کن. چرا داري با يه مرده زندگي مي کني؟ مهتاب تموم شد؛ چرا هم خودتو زجر مي دي هم منو؟ به خدا هر مرد بچه داري هم بود، زن گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com