#حصار_تنهایی_من_پارت_1028


- سلام!

برگشتم. مونا بود.

با لبخند گفتم: سلام...خوبيد؟

کل صورتمو وارسي کرد و گفت: ما که بد نيستيم! اما مثل اينکه صورت شما بهتره! اي شيطون! تو هم از این کارا بلد بودي و به ما نمي گفتي؟!

خنديدم و گفتم: وقتي قضيه لج و لجبازي باشه، دست به هر کاري مي زني!

- آها! پس خدا رحمت کنه اموات اون کسي که با تو سر لج افتاده! نه! ولي خداييش خوشگل شدي! مخصوصا اين موهاي فرفريت که بهت مياد.

- ممنون... چرا ديگه سراغي از ما نمي گيري؟

- ببخشيد حق با شماست ...شما که از خونه نميايد بيرون، منم که بهونه اي براي به اينجا اومدن ندارم.

- از اين حرفا بگذريم... فرحنازو چطور راضي کردي؟

به فرحناز نگاه کرد و گفت: راضي کردن نمي خواست که؟ به محض اينکه گفتم آراد مي خواد يه جشن آشتي براي تو بگيره، زود قبول کرد و خودشو تو آرايشگاه و فروشگاه لباس انداخت! خودم که فکر مي کردم يک ساعت بايد التماسش کنم تا راضي به اومدن بشه!

خنديدم که فرحناز با اخم نگام کرد و گفت: بيا اينجا!

به مونا گفتم: ببخشيد!

- خواهش مي کنم. راحت باش!

romangram.com | @romangram_com