#حصار_تنهایی_من_پارت_1027
آراد دستشو دراز کرد و گفت: معذرت مي خوام!
فرحنازم دست داد و گفت: عيبي نداره ...دعوا نمک زندگيه!
همه دست مي زدن و مي گفتن: آراد بوسش کن... بوسش کن!
آراد با اخم به همشون نگاه کرد. نگاش به منم افتاد. فرحناز زودتر صورت آرادو طرف خودش کشيد و صورتشو بوسيد. آرادم اين کارو کرد.
دوباره دست زدن و گفتن: صورت قبول نيست... لب بدين... صورت قبول نيست... لب بدين!
آراد: بسه ديگه! ولتون کنم مي خوايد اون کارا رو هم جلو چشتون بکنيم!
همه زدن زير خنده. فرحناز با خنده آرادو بغل کرد. همين جور که دستش دور کمر فرحناز بود، به منم نگاه مي کرد رفتم. به آشپزخونه. سرم درد مي کرد. يه قرص مسکن خوردم و نشستم رو صندلي.
دستم رو سرم بود که خاتون اومد تو و گفت: چيزيت شده؟
- نه. فقط کمي سرم درد مي کنه.
- مي خواي برو استراحت کن، خودم از مهمونا پذيرايی مي کنم.
- نه بابا... تنهايي کجا مي توني از پس اين همه مهمون بربياي؟ تو برو، کمي حالم بهتر شد، ميام.
- باشه.
وقتي رفت بالا، چند دقيقه بعد منم رفتم. آراد با چند نفر حرف مي زد. فرحنازم با يه گله دختر. از قر و فر دادنش مشخصه داره طرز ناز کردن به پسرا رو بهشون آموزش مي ده!
romangram.com | @romangram_com