#حصار_تنهایی_من_پارت_1017


به من نگاه کرد و گفت: به اميرت زنگ بزن، اگه راضي شد، بيا کفشمو واکس بزن!

با سرعت رفت بالا. موش کور! فقط بلده تيکه بارم کنه!

به خاتون گفتم: راستي اين دختره دل آرام کجاست؟ نديدمش!

- کجاي کاري دختر؟! صبح همون شبي که رفتي، دل آرامو فرستاد رفت.

- کجا؟!

- چه مي دونم؟ لابد فروختتش به اين خارجيا.

با عصبانيت رفتم اتاقش. صداي شرشر آب مي اومد. حتما داره جسدشو غسل مي ده. واکس و کفششو گذاشته بود رو زمين. با حرص و عصبانيت نگاشون کردم .نشستم و عقدمو سر کفشش خالي کردم. اونقدر محکم واکس مي زدم که هر آن امکان داشت چرمش کنده بشه. وقتي کارم تموم شد، گذاشتم کنار و بلند شدم.

اومد بيرون. چه عجب! بالاخره از اون حموم دل کند! کلاه حولشو به موهاش مي کشيد.

گفت: چه جوري تونستي از بغل گرم علي دل بکني؟! آها! فهميدم! گذاشتي خوب داغ بشه بعد بياد سراغت؟! خوب بلدي چطور به خودت وابستش کني!

با عصبانيت نگاش کردم. وقت بحث کردن سر اين موضوع نبود.

گفتم: دل آرام کجاست؟

- به تو چه؟! مگه تو ننه ی اوني که بفهمي کجاست و چيکار مي کنه؟

- من هيچ کارشم. ولي مي خوام بدونم اون دختر بدبختي رو که عاشق خودت کردي، الان کجاست؟

romangram.com | @romangram_com